این منم. باورت میشه؟

تو مرا خواندی و من عاشق شدم
نویسنده : مژگان - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸
 

اگه هزار بار دیگه دنیا میومدم، هر هزار بارش هم منتظر تو میشم تا بیای تو زندگیم، هر هزار بارشم از خدا میخام تو رو نصیبم کنه، هر هزار بار بعد هم با تو ازدواج میکردم.

باهات خوشبختم عزیزم.


 
 
من و عشقم 3
نویسنده : مژگان - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
من و عشقم 2
نویسنده : مژگان - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧
 

هنوز خانواده هامون نمیدونن ما چقد با هم راحتیم. اصرار دارن صیغه محرمیت بخونیم. ولی محرم بودن به رضای دله که من راضیم و تو هم راضی. مگه نه.

با خواهرت میرم کلاس ایروبیک. برگشتن اومدی دنبالمون. تو چمران موبایلت افتاد زیر صندلیت نزدیکای غروب بود هر چی گشتی نبود.ماشینو نگه داشتی. من کنارت نشسته بودم به خواهرت که پشت بود گفتی زیر صندلی رو چک کنه تا خواهرت میرفت پایین چک کنه تو لپ منو میکشیدی. دوباره خواهرتو به این بهونه میفرستادی زیر صندلیو چک کنه و باز لپمو میکشیدی. منم از خنده داشتم میمردم. بعدا میگفتی میخاستم ببوسمت. به خدا تو روانی هستی. کلی خندیدم. خواهرت پرسید چی شده. گفتم عین پت و مت شدید. دیونه تو عشق خودمی. دوست دارم.


 
 
من و عشقم
نویسنده : مژگان - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
مسافرت
نویسنده : مژگان - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٩
 

رفتید مسافرت. شمال و مشهد و ...

دو هفته است ک ندیدمت. دلم تنگ شده برات. دارید بر میگردید اما من دیگه طاقت ندارم. 

برگردی تا اخر تابستون نامزدی میکنیم. مامانم اذیتم میکنه. حرفاش طعنه هاش بهونه گیریاش دیونم کرده. 

کاش میفهمید من تو رو بخاطر اخلاقت بخاطر خودت خاستم نه بخاطر هر چیزی ک اون فکر میکنه


 
 
خاطره 13
نویسنده : مژگان - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٧
 

یخورده دیر اومدم اما با دست پر اومدم.

میخام ی چیزیو یادت بندازم. یادته روز اول که با هم صحبت کردیم تو حرفای اولت گفتی از امروز متعلق به هم باشیم؟ گفتم یعنی چی؟ گفتی یعنی تو مال من باش و من مال تو. 

ای بابا چقد بچه بودم. کلی بهم برخورد گفتم این دیگه کیه؟ هیچی نشده میخاد مالکم باشه. گفتم نه باید بشناسمت. از اون روز مدتها گذشت. کلافم میکردی گریه میکردم، اخلاقت خاص بود. غیرتی بودی،دعوامون میشد تا حدی که ... ولش کن نمیخام دعواهامون یادم بیوفته. اما تنها چیزی که یادمه بعد دعواهامون همیشه تو بودی که بپای بد اخلاقیام و دلتنگیام مینشستی. اشکامو پاک میکردی و یه شب نشد تنهام بزاری. ی شب نشد که ازت ناراحت باشم و ناراحت بخوابم. 

بهم قول دادیم از اون روز ی شب بدون فکرهم نخوابیم و نخوابیدیم. 

سه سال و 9 ماه از روزی که دیده بودمت گذشت. این اواخر با همه عشق واحترامی که بهت داشتم فکر میکردم فقط برام بازیچه ام. 

خیلی دوست داشتم عزیزم. هنوزم خیلی دوست دارم. تمام این نوشته ها رو فقط برا تو مینویسم. میدونم یروز با هم میخونیمشون. 

9 اردیبهشت امسال مادرت و خواهرت اومدن پیشم. ی هفته بعدش اومدن خونمون. پریروز مامان بابام اومدن محلتون تحقیق. خوب بود. خوب پیش میره. 

خوشحالم و خوشبخت.

نزدیک 4 سال شناختمت. همیشه گفتم و بازم میگم تو باعث شدی من بپات بشینم. مثل ی مرد پای همه حرفات نشستی و مثل ی عاشق همیشه دنبالم بودی. 

همه مردای سرزمین من باید بیان از تو یاد بگیرن چجوری یه دخترو دوست داشته باشن. کی براش غیرتی بشن. چجوری ارومش کنن و چجوری توی ی رابطه وفادار نگهش دارن.

تو مرد ترین مرد زندگیم هستی و میمونی. عشقم خوشبختت میکنم. چند روز پیش پرسیدم بارز ترین خصلت من چیه؟ گفتی مرد عمل. اره من هر کاری رو که بگم میکنم. پس خوشبختت میکنم. 

ی خونه اسم نوشتم. ب امید روزی که بنویسم خونمو تحویل گرفتم...


 
 
گذر
نویسنده : مژگان - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٠
 

خیلی وقته تنهام. تو هم کنارم نیستی. هستی ولی بودنت با نبودنت فرقی نمیکنه.

خیلی بده دلتنگ باشی دلتنگ ی نفر

وقتی شمارشومیگیری به بهونه های مسخره جواب نده. بگه دوست داره ولی چیزی حس نکنی

میدونی یروزی ارزو میکنی کاش همه تلفنامو جواب میدادی کاش صدامو میشنیدی

یا کاش میدونستی اون لحظه هایی که تلفنت زنگ میخورد و جواب نمیدادی میخاستم چی بگم بهت

یادته رفتیم شاهچراغ فکر کنم دو هفته ای گذشته. مرسی ک اومدی

همیشه گفتم ی پایان تلخ بهتر از ی تلخی بی پایانه

فقط 10 روز مونده

ادمای عاشق شجاعن نه؟

اما مردای اطراف من همه ترسو هستن

مرد نیستن حتما

ی روزی میاد که نمیترسن و مرد میشن

ولی اونروز شاید دیگه عاشق نباشن

10 روز تا آزادی مونده فقط 10 روز...

میشمارم

با من بشمار

میگذره 

منم میگذرم


 
 
تو ی دختری ...
نویسنده : مژگان - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۱
 

تو یک دختری…
لباس خوب بپوش !
برای خودت غذای خوب بپز !

خودت را به صرف قهوه ای در یک خلوت دنج میهمان کن !
برای خودت گاهی هدیه ای بخر !
وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری ..
احساس سربلندی می کند
آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی
یادت باشد ….
برای یک زن عزت نفس غوغا میکند…


 
 
← صفحه بعد