این منم. باورت میشه؟

نقطه سر خط
نویسنده : مژگان - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱
 

اینجا پایان خط است

پایان خط دوستی من و تو

میخواهم نقطه بگذارم و از سر خط با دیگری شروع کنم

می دانم که تو هم به سر خط می روی با دیگری

پس نقطه سر خط

کاش این بار که سر خط می اییم دیگر نقطه نگذاریم...


 
 
من زن میخواهم...
نویسنده : مژگان - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠
 

میگه زن میخواهم.....

میگم اخه بچه جون تو فقط 23 سالته نه دانشگاه رفتی نه کار داری نه آه در بساط داری، عقلتم که درست حسابی کار نمیکنه، اخه کی زن تو میشه؟

میگه چیکار اون داری؟ اون با من؟

میگم تعجبیعنی ادمشو پیدا کردی؟

میگه عاشق شدم...

محاله؟ یعنی تو با این همه دوست دختر و با این همه بر و بیا، عاشق کدوم دختری شدی؟ یعنی کدوم دختری تونسته به این شدت مخ تو رو بزنه؟

جدی جدی عاشق شده، نمیشه هیچ کاریش هم کرد خودش تنهایی با مادر و پدرش صحبت کرد و هر دوتاشون عین من مخالفند. اخه من نمیدونم دخترای این دوره زمونه به چی چیه همچین آدمایی دل خوش میکنن و میخان زن اونا بشن... یعنی فقط میخان از ننگ ترشیدگی در برند؟ یعنی واقعا می ارزه که ادم خونه پدریشو که شاهانه زندگی میکنه ول کنه و حاضر بشه با پسری که هنوز مثل بچه ها سر غذا دعوا و قهر میکنه زندگی کنه؟

اه، شاید کار عشقه... بله عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را...

یادم به خودم می افته که در مسیر عشق چقدر سعی میکردیم  و میکنم روشنفکرانه و عاقلانه بدون دخالت احساس پیش برم. واقعا معیارها چقدر فرق میکنه. روز اول با خودم شرط کردم یا اونی که میخام پیدا می کنم و یا اصلا شوهر نمیکنم. یعنی واقعا دختری پیدا میشه که معیارهاش اینقدر پوچ و بی ارزش باشند؟

و واقعا به بی عرضگی خودم پی بردم که در طی سالهای دانشگاه و نه هیچ زمان دیگه ای نتونستم هیچ پسری رو اینجوری شیفته خودم بکنم و  شاید هم مخ کسی رو زدم و خودم خبر ندارم... اما اگه زدم پس کجاست این شاهزداده....


 
 
زیباترین روز
نویسنده : مژگان - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩
 

دختر کوچولوی خدا تولدت مبارک

توی تمام این بیست و خورده ای سال که زندگی کردم ١۴ مرداد ی روز معمولی و گاهی حتی تلخ بوده. اره تلخ همین دو سه روز قبل بود که وقتی فکرشو میکردم که بیست و پنج سالم شده و وقتی به تولد بیست سالگیم فکر میکردم ناراحت و گنجیشکی میشدم.

اما از همه دوستای خوبم ممنونم که یه روز به یادموندنی یعنی در اصل به یاد موندنی ترین روز زندگیم رو بهم هدیه کردند.از دوست عزیزم که هفت روز قبل از تولدم مدام اس ام اس میداد و یاد آوری میکر که چند روز به تولدم مونده. از عزیزی که عاشقانه ترین متن زندگیم رو،عصاره ای از تک تک خاطرات دوستیمون، چکیده ای از همه لحظات خوب و بد برام ایمیل کرد.

 میخام لیست چیزایی که هدیه گرفتم رو بنویسم و اگه مقدور شد عکسی از همشون میزارم تا همیشه یادم بمونه که هنوز خیلی ها روزشماری و ثانیه شماری میکنن تا تولدم رو تبریک بگن. هنوز برای خیلی ها تولد من یه حادثه مهم توی زندگیشون هست. خداجون ازت ممنونم که هنوز میتونم عاشق باشم هنوز میتونم لبخند بزنم و ممنونم که گذاشتی یک بار دیگه گرمای تابستون محبت دوستامو تجربه کنم.

خب لیست هدیه هام:  اول از همه یه کتاب فال حافظ، یه عطر، یه ماشین حساب و قلم نوریش،یه بلوز خیلی شیک و یه استکان و فنجون قهوه خوری بسیار زیبا، یه گردنبند فرشته کوچولوی نقره، یه شال عشق، یه کتاب همسر داری و یه کتاب شیک پوشی، یه سریتیتانوم که گردنبند و گوشواره بود، و ....... این نقطه چین ها سانسور شدند البته هنوز مطمئن نیستم هدیه تولدم بوده و یا هدیه عاشقانه همیشگی.......