این منم. باورت میشه؟

چقدر بد
نویسنده : مژگان - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
 

نوشته های قبلیم رو یبار دیگه میخونم. راستی قبلا چقدر خوب مینوشتم. الان ی مشکلی بهم زدم و اونم اینکه مدام فکر میکنم کی داره نوشتمو میخونه. میخوام ذهنمو به پرواز در بیارم. بگیرم تو دستام و مثل بلدرچینم که میندازمش هوا تا پرواز یاد بگیره ذهنمم آزاد کنم تا پرواز کنه.

آخه ی نفر نیست بگه دختر اون بلدرچینه، بلده بال بال بزنه یواش بیاد زمین که یهو نترکه. خوب ذهنتو بندازی هوا میافته زمین پخش و پراکنده میشه. بهر حال من ذهنمو آزاد میکنم. دیگه به این فکر نمیکنم که تو، آره خود تو داری نوشته هامو میخونی.

تا حالا دیدی فرزندی بخاد مامانشو خوشبخت کنه؟ من میخام مامانمو خوشبخت کنم. مامانم هیچوقت طعم خوشبختی رو نچشیده. میخام مامانمو به سفرای دور دور بفرستم به جاهایی که ندیده اما دوست داره ببینه بفرستمش مکه. دلم براش میسوزه. نمیشه همه چیزو اینجا به تصویر کشید. مامانم با اون روح بزرگش که همه دنیا توش غرق میشن دلش میکشکنه گریه میکنه و تنها کاری که میتونه بکنه چادر نمازشو میندازه سرش و میاسته نماز. مامان خیلی دوست دارم. راستی چی میشه که ما آدما از هم سرد میشیم چی میشه که آدمایی که یروزی دلشون نمیاد به همدیگه از گل کمتر بگن به هم زخم زبون میزنن، دل همدیگرو میشکنن. پس عشق کجاست. عشقی که اونروزا بخاطرش فاصله ها کم میشد مشکلات بزرگ کوچیک میشدن. پس کجاست اون عشقا؟

چقدر سخته و تنها کسی که میتونه  تحملش کنه مامانه.