این منم. باورت میشه؟

دیوانگی محض
نویسنده : مژگان - ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠
 

سلام عشقم

میخام بنویسم که چ بلایی سرت آوردم

خدایا خودت کمکم کن درست انتخاب کنم. کاش چند روز پیش اصلا آشتی نکرده بودیم. میدونم اون روز هم که دعوا کردیم و میخاستیم از هم جدا بشیم اگه من زنگ نمیزدم خودت زنگ میزدی و باز آشتی میکردیم.

نمیدونم باید چیکار کنم خسته ام. نمیدونم اولین بارون که اومد باید چجوری تحمل بیاروم و جلو طرف نزنم زیر گریه. یکسال بپات نشستم. گفتم بیا خواستگاری تمومش کنیم گفتم بدون تو دیگه سخته هی دست دست کردی هی امروز و فردا کردی. تا الان که یکی بهتر از تو اومده. همه خانواده ام راضی اند. همه چشمشون به منه که جوابم چیه. اگه بگم نه همه میپرسن چرا. چرا؟

چرا باید از هم دور بشیم ؟ چرا سر هیچ و پوچ جیگر همو خون میکردیم. چرا بخاطر غرورمون مدام میگفتیم تواونجوری باش من اینجوری میشم. ببین دیونه زندگی چ آسون عوض شد.

صبح تو بغل تو بودم و شب ب فکر خواستگارم به این میگن خیانت. به این میگن بی شرفی. اون روز جمعه یادش بخیر. سپیده دم امیر بودم و شامگاه اسیر.

من نه با اون خوشبخت میشم و نه با تو. با تو خوشبخت نمیشم چون خیلی اختلاف داریم. اما با اون بدبخت میشم چون به فکر توام. آخه اون چ گناهی کرده واقعا چ گناهی کرده؟چ گناهی کرده که باید با دختری آشنا بشه که قلبش مال توه. دیونه باهاش حرف میزنم. امیدوارم نتونه تحملم کنه. شاید میگی مژی اگه دوسم داره تو روی اون و خانوادش میاسته و میگه نه نمیرم به این پسره. ولی من اینقدر شجاع نیستم نمیدونم بعدش بگم چرا؟ چشه؟نمیدونم به خانوادم بگم برای چی ب پسری که همه چیزش خوب و مرتبه میگم نه. من جرات اینو ندارم مقابل خانواده ام بایستم. من ترسوام.