من زن میخواهم...

میگه زن میخواهم.....

میگم اخه بچه جون تو فقط 23 سالته نه دانشگاه رفتی نه کار داری نه آه در بساط داری، عقلتم که درست حسابی کار نمیکنه، اخه کی زن تو میشه؟

میگه چیکار اون داری؟ اون با من؟

میگم تعجبیعنی ادمشو پیدا کردی؟

میگه عاشق شدم...

محاله؟ یعنی تو با این همه دوست دختر و با این همه بر و بیا، عاشق کدوم دختری شدی؟ یعنی کدوم دختری تونسته به این شدت مخ تو رو بزنه؟

جدی جدی عاشق شده، نمیشه هیچ کاریش هم کرد خودش تنهایی با مادر و پدرش صحبت کرد و هر دوتاشون عین من مخالفند. اخه من نمیدونم دخترای این دوره زمونه به چی چیه همچین آدمایی دل خوش میکنن و میخان زن اونا بشن... یعنی فقط میخان از ننگ ترشیدگی در برند؟ یعنی واقعا می ارزه که ادم خونه پدریشو که شاهانه زندگی میکنه ول کنه و حاضر بشه با پسری که هنوز مثل بچه ها سر غذا دعوا و قهر میکنه زندگی کنه؟

اه، شاید کار عشقه... بله عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را...

یادم به خودم می افته که در مسیر عشق چقدر سعی میکردیم  و میکنم روشنفکرانه و عاقلانه بدون دخالت احساس پیش برم. واقعا معیارها چقدر فرق میکنه. روز اول با خودم شرط کردم یا اونی که میخام پیدا می کنم و یا اصلا شوهر نمیکنم. یعنی واقعا دختری پیدا میشه که معیارهاش اینقدر پوچ و بی ارزش باشند؟

و واقعا به بی عرضگی خودم پی بردم که در طی سالهای دانشگاه و نه هیچ زمان دیگه ای نتونستم هیچ پسری رو اینجوری شیفته خودم بکنم و  شاید هم مخ کسی رو زدم و خودم خبر ندارم... اما اگه زدم پس کجاست این شاهزداده....

/ 0 نظر / 5 بازدید