رازهای معشوق بودگی

 

  گاهی باید بگذاری احساس کند که دوستت دارد بداند که چقدر برایش عزیز هستی و دور از تو نمی تواند زندگی کند

 

باید بلد باشی چطور خرامان جلویش راه بروی، باید بلد باشی وقتی از پشت سر به تو نگاه می کند چطور بایستی، بدانی نگاهت می کند، به رویت نیاوری.... آرام راه بروی، معشوقانه نگاه کنی، معشوقانه دلبری کنی، تا عاشقانه عاشقت شود...

گاهی باید فرشته اش شوی و گاهی دختر بچه ای که در بچگی اش او را دوست میدارد... فرشته وار ببخشی و کودکانه چیزی در دل نداشته باشی

 

گاهی باید بپرسی:«دوستم داری؟» تا یادش نرود که تو معشوقش هستی و باید به تو یاداوری کند دوستت دارد...

 

گاهی باید احساس دلتنگی ات را نشان دهی و اشک هایت را پنهان نکنی بگذار بگویند ضعیفی

گاهی باید نفهمی، مثل آن هنگام که معشوقش نبودی، آن هنگام که تنها بودی.

گاهی باید او را آقا بخوانی، به او بفهمانی که مرد توست که به او تکیه کرده ای، تا بانویش باقی بمانی تا خانوم خانه و قلبش بمانی ، تا زنانگی ات در ذهنش بماند.

گاهی باید بگذاری هر کاری دلش میخواهد بکند، راه  گریزی نیست، بگویی نیا، می آید، درها بسته باشد یا نباشد این تویی که او پشت همه چیز می بیند،

 

گاهی باید برایش خیالبافی کنی که اگر پیشت بود چه میکردی و چه میشد، باید در باغ کوچک خانه دو نفری تان او را وسوسه کنی. شب ها دامن گلدار کوتاه خود را بپوشی و در کنار حوضچه و زیر درخت نارون با یک گل اطلسی در موهایت منتظرش بمانی  و آواز بخوانی...

گاهی باید در آغوشش فقط سکوت کنی و زل بزنی به چشمانش و بعد آرام لبخند بزنی. چشم از او برداری و بگذاری عاشقت شود.

گاهی وقتی با ولع تور ا می بوسد و گویا سیر نمی شود، لبانت را از بین لبانش بیرون بکشی و فقط بگویی دوستت دارم و بخندی و خودت را محکم به او بچسبانی کویا تنها جای امنی است که میتوانی این کلام را بر زبان بیاوری (هر چقدر که نا امن باشد)و آنجاست که احساس میکنی این تو نیستی که او را محکم گرفته ای، اوست که سعی داد شدت ضربان قلبش را در حضورت به تو نشان دهد.

 

گاهی باید بگذاری شیره جانت را بمکد، هر چند زخمی ات کند. او مرد است، سخت و زمخت. چیزی از ظرافت نمیداند... همان زخم جایگاه بوسه هایش میشود

گاهی بگذار لوست کند و تو عشوه گری کنی، بخندی و قهقهه بزنی، فریاد بزنی تا بداند او مرد است، او دلیل درد است... دردی که در اغوشش شیرین و در غیابش سخت جانکاه است

 

گاهی باید بگذاری هدیه هایت دلخواه های او باشد، تا وقتی میپوشی از شهوت نتواند چشم از تو بردارد. بخواهی ناخن هایت را لاک بزند، عطرت را او انتخاب کند و تو نظر ندهی....

گاهی باید بخواهی اش. بگویی که به او نیاز داری، جوری بخواهی اش که عزیزش شوی نه محتاجش، او را بخواهی تا تو را بخواهد.

گاهی باید بگذاری برود، تا بدانی چقدر عاشقش هستی.... تا بتوانی حس معشوق بودگیت را تقویت کنی.

.

.

.

.

نوشته بنت سونودو کتاب پنجره ها

 

/ 0 نظر / 32 بازدید