چگونه می توانم؟

چگونه می توانم چشمانم را به روی تمام خوبی های او ببندم و تو را با همه دلتنگی هایی که مرا یک عمرم به زنجیر می کشد، در گوشه قلب خود پنهان کنم....

چگونه می توانم وقتی یک لحظه شنیدن صدایت، زانوهای قاطع ترین تصمیم های زندگیم را شل می کند، گریه نکنم؟

چگونه می توانم، تو بگو کجای زندگی من ایستاده ای، تو بگو کجا میخواهی بایستی؟

من رازدار بزرگی هستم، راز عشقت راهمچون الماسی درخشان در گوشه قلبم پنهان میکنم و عشقم را به دیگری هدیه میدهم تا شاید عشقش بتواند گوهر وجودم را سیقل دهد.

مثل کودکی که از پشت سرش هراس دارد باید چشم هایم را به تو و گذشته ام ببندم و به سمت آینده بدوم. می دوم تا از تو و هر چه به تو تعلق دارد فاصله بگیرم.می دوم تا دیگر گریه نکنم. می دوم تا بتوانم لبخند بزنم،تا دیگر دلتنگ نباشم، تا بتوانم عشقم را نثار کنم و عشق هدیه بگیرم. می دانم این بهترین کار است...

/ 0 نظر / 9 بازدید