خاطره 9: سینما

ی ماهی میشه داریم سعی میکنیم ی ماشین خوب پیدا کنیم و بخریم. اما نمیشه. بازار خیلی نوسان داره و البته پول ما هم نوسان داره. یروز داریم یروز نداریم. محمد دوس داره 206 بخریم. برای من زیاد فرقی نمیکنه. ولی خب 206 هم دوس دارم. ولی هنوز موفق نشدیم.

روز جمعه قرار شد با هم بریم بیرون. کل هفته گذشته هر روز عصر تصمیم میگرفتیم بریم بیرون و نمیشد. بمیرم این روزا خیلی کار میکنه. خلاصه جمعه بعداز ظهر رفتیم بیرون. تا نشستم تو ماشین و گفتم کجا میریم لبخندی زد و گفت سینما. منم خندیدم. گفت بریم؟ گفتم باشه. گفت میخاستم سورپرایزت کنم و نگم اما فکر کردم اگه ببرمت سینما بدون هماهنگی مدام میگی دیر شد بریم دیرم میشه مامان دعوام میکنه. ادای خودمم در می آورد. ساعت 5 بود. رسیدیم سینما سعدی ماشینو پارک کردیم و رفتیم سینما سعدی فیلم " " (یادم رفته اسمش) رو زده بود. خلاصه نپسندیدیم. دوباره راه افتادیم رفتیم سینما پرشیا. فیلم "من همسرش هستم". اولین بار بود با هم سینما میرفتیم. البته سینما پرشیا سینمای لوکسی هم هست و زیاد هم شلوغ نبود. و صد البته آدمایی که اونجا اومده بودن هم خوب بودن و تا جایی که ما دیدیم اتفاق بدی نیفتاد. (گردن خودشون) فیلم شروع شد. هوا یکم سرد بود. احساس سرما میکردم. کاپشنتو  دادی انداختم روم. فیلم خوبی بود. من پسندیدم. معضل اجتماعی که دامنگیر خیلی از خانواده های ایرانیه بخصوص آقایون ایرانیه هست رو نشون میداد. خیلی فکرمو مشغول میکرد. وسط فیلم همش فکر زندگی خودم و محمد بودم. نکنه همچین اتفاقی برای ما بیافته. چرا باید یروز به محمد دروغ بگم. راستش سعی میکنم هیچوقت به محمد دروغ نگم. اگه همه روزای زندگی با عشقی که الان بهم داره دوسم داشته باشه من با اطمینان میگم هرگز بهش دروغ نمیگم. هرگز...ی جای فیلم هم تو فکر بودم پرسید ب چی فکر میکنی البته اون موقع به اون خانوم که با چ فداکاری و عشقی بچه هاشو دوس داشت فکر میکردم. گفتم ب روزی که حامله بشم. دیونه کنندست.

بین فیلم سوئیچ محمدو گرفتم بزارم توی کیفم. وقتی دست کردم تو جیب کیفم اون سر سوئیچی که برای ماشین نخریدمون اومد تو دستم. همه جا تاریک بود دادمش ب محمد. اونم با کنجکاوی تمام تو تاریکی با نور موبایل نگاش میکرد. منم هی میگم این منم این منم. سر سوئیچی ی دختر بود با ی قلب تو دستش 

به نظرم بهترین موقعیتی بود که میتونست این اتفاق بیفته. بوسیدیم. اولین باری بود که دوساعت تمام دستات توی دستم بود. جای شیشه روی دستات بود. با دستم بریدگی ها رو حس میکردم. دستتو اوردم بالا و بوسیدم. ی اس ام اس دادم به خواهرم که هوامو داشته باشه دیر میرم خونه. نمیخاستمک فیلم کوفتمون بشه. نمیخاستم استرس بگیرم. نمیخاستم اولین سینما رفتنمون همیشه تو ذهنم ی خاطره بد بشه. با احساس ارامش تمام فیلمو تماشا کردم هرچند ساعت 7/5 شده بود. بنظرم ارزش زندگی به همین لذتای کوچیکه. بخصوص برای منو محمد که همه تفریحمون تو این دو ساعت در هفته است به همین دو ساعت با هم بودن. خوب بود. خوش گذشت. ی پرتقال از درخت خونه قبلیتون برام اورده بودی. یادته تو شرکت قبلی که بودم میومدی و با هم یروز من پرتقال خونمون رو می اوردم یروز تو. البته پرتقال درخت ما بهتر بودا. گفته باشم. اصلا هسته نداشت. حیف خشک شد. 

عید عروسی خاله کوچیکمه. این روزا مشغول پارچه خریدن برای لباس محلی ام. کاش عید با محمد با هم بریم. میخام عروسی هامونو از نزدیک ببینه. میخام برای اون لباس بپوشم. میخام ببینه چقدر زیبا میشم تو اون لباسا. خودش میگه حتما عید با همیم. من خیلی امیدوارم. خدا کنه بشه. خدایا هر چی خودت صلاح میدونی. ب امید تو

 

راستی هفته قبلیشم رفتیم جهان نما. اونم اولین بار بود. عالی بود. خیلی زیبا بود. دوست داشتم. نمیدونم چرا وقتی توی جهان نما و دلگشا و اینجور جاها میرم همش حس میکنم یروز همچین خونه ای همچین باغی میخریم. نمیدونم چرا حس میکنم تو زندگی قبلیم ی نفر اونقدر عاشقم بوده که همچین خونه ای برام درس کرده شایدم تو زندگی کنونیم محمد برام درس کنه اصلا هم بعید نیست ازش. این کارا در برابر قدرت عشقش ناچیزه. خلاصه نمیدونم چرا فکر میکنم یروز تمام دنیا به عشق من و به قصری که برام میسازه بعنوان ی اسطوره نگاه میکنن. نمیدونم  شاید بشه. شاید چند سال دیگه به این پست که نگاه کنم بگم حتما میشه. امیدوارم.

دیونه چرا دیشب اون اس ام اسو دادی و پرسیدی اگه یروز کور بشی باهات میمونم یا نه؟ اشکم در اومد. دیونه هر جوری و هر اتفاقی بیافته من باهات میمونم. دستات چشمات قلبت صدای نفسات لبهات تمام وجود مال منه هیچ چیزی نمیتونه خسته و آشفته ام کنه که از عشقت دست بکشم. هیچ چیزی و هیچ کسی نمیتونه ذهنمو و قلبمو ی لحظه از عشقت دور کنه. 

/ 0 نظر / 4 بازدید