خاطره 4: تولد مژی

چند روز پیش تولدم بود. خب روز تقریبا خوبی بود. اصولا از هدیه دادن و هدیه گرفتن خوشم میاد. سارا، همکارم بهم ی تاپ و شلوارک داد. زهره ی لباس خیلی ناز که خودم قصد داشتم بخرم رو برام خرید و زینب هم ی لباس صورتی دوست داشتنی برام خرید. البته همه کادوهام لباس بودن ولی خوب دوس داشتم.

و اما آقامون....

همون روز بعد شرکت اومد دنبالم . البته روزه هم نگرفته بودیم. وای خیلی عاشقشم. حتی نگاهشم که میکنم دلم میره براش. لحظات خوبی باهاش دارم. وقتی باهاشم انگار هیچ چیزی دیگه تو دنیا مهم نیست. همه غصه هام همه فکرای ناجورم رو کنار میزارم و از صمیم قلبم بهش عشق میورزم. خدا کنه اونم همین حسو نسبت به من داشته باشه مهم اینکه من عاشقشم ادم ی بار بیشتر زندگی نمیکنه پس بهتره تا میتونه عاشقانه زندگی کنه. ازش لذت ببره بخاطر خودش نه به خاطر کس دیگه ای. من بهش عشق میورزم چون خودم از این کار لذت میبرم. البته بماند که کادوم رو به انتخاب خودم قرار شد بریم برام مانتو بخره و چون ماه رمضون بود و نمیتونستیم بریم کیک بخوریم گذاشتیم 22 شهریور که سالگرد آشناییمونم هست ی جشن مفصل بگیریم. ی خورده هم ناراحت شدم. خودت میدونی چرا ولی خوب نازمو کشید و بهتر شدم

دیروز اومده بود پارک کنار خونمون و زنگ زده بود که برم پیشش. ولی من خواب بودم. وقتی بیدار شدم لباس پوشیدم و پریدم رفتم پیشش. گرفته و ناراحت بود از این زندگی واقعا بعضی اوقات چقدر زندگی سخت میگیره به آدم. اونقدرا که حال آدمو میگیره به آدم حال نمیده. دستاشو گرفتم توی دستام خیلی زبر بود. وقتی نگاش کردم دنیا رو سرم خراب شد. چقدر دستات زخم شده بود. مهندس مملکتی دیگه. والا چی بگم. ولی میدونم  و مطمئنم که ی روز وقتی این خاطره رو بخونم برات تعریفش میکنم و با هم دیگه لبخند میزنیم و محکم همدیگرو بغل میکنیم. میدونم این روزا تموم میشن.

دوستای من، روزای خوبی رو دارم میگذرونم برام دعا کنید.

/ 1 نظر / 9 بازدید
st

سلام وبلاگت عالیه.راستی یه سری به وبلاگم بزن.نظرولینکم یادت نره.