همسرم چرا؟

نوشته بنت سونودو کتاب دریچه ها

هر گاه مرا به آغوش میکشی، مردمک چشمانت از هر لغزشی باز می ایستد و از دریچه چشمانم غارتگرانه به تسخیر قلب کوچکم می آیی.

سخنی نمی گویی اما می شنوم. تمام سخنانت را می شنوم. دستان گرمت که بر مسیر پست و بلند تنم حرکت می کند، چشمانت که حریصانه نگاه هایم را دنبال می کند، و گوش هایت که تمام صداهای ظریفم را می شنود ،همگی با من سخن می گویند. اری تمام حرف هایت را می شنوم که عاجزانه داشتنم را می خواهی و عاشقانه در گوشم می سرایی «دوستت دارم».

آن هنگام که از اریکه قدرت زنانه ام مرا به پایین می کشی خود را درآغوش تو باز می یابم. آغوشی که تمام احساسات دخترانه و زنانه ام را طی سالها زندگی با تو در انحنای بازوان مردانه و بوی تنش رها ساختم. به تک تک ناله هایم گوش می کنی، صورتت را از نزدیکی سرم دور نمی کنی که بهتر بتوانی همگام با من به اوج برسی. صدایم را می شنوی و جانت را فدایش می کنی (برای آن میمیری).

همگام به صدای نفس هایم نفس میکشی و با تپش قلبم قلبت آرام می تپد، عاشقانه و آرام، ژرف و مملو از احساس و آن هنگام که از درد فریاد میکشم، آزاد میشوی، آرام میشوی، و باران بوسه هایت را نثارم میکنی، خدا می داند که فقط از شدت آتش خاموش عشقت فریاد میکشم. آخرین بوسه ها سهم بازوان من است. و آرام سر از بالین من برمیداری و بر جایگاه خود میخیزی.

من چه دارم؟ من چه هستم؟ تا کنون فکرش را کرده ای عزیزم. ان هنگامی که می گویی تن خسته ات تن بلورینم را می خواهد، آن هنگام که مجبورم بوی بدنت را در تمام نفس هایم به درون بکشم و دم برنیاورم و آن گاه که فقط تویی و منی وجود ندارم. آیا هر گز اندیشیدی؟ پرسیدی همسرم تو چگونه ای؟ هر گز از من پرسید که آیا سهم من از لذت چقدر است؟ تا کنون اندیشیدی که همه لذت هایی که نثارم میکنی چگونه تباه میشود؟

خسته ام. همسرم چرا؟

چرا هرگز بعد از همبستری با من نپرسیدی چرا نمیخوابم؟ چرا غمیگنم و چرا اشک هایم را پنهان میکنم؟ انتظار زیادی است میخامهم نوازشگرم باشی؟

همسرم من با توام. حتی اگر خشته باشی، حتی اگر تمام تنت بوی آفتاب تابستان را بدهد حتی اگر نخواهی با توام...

پس چرا وقتی می خواهم با من نیستی؟ چرا آن هنگام که با لبی بسته از دردی که بر جان و روحم مینشانی می نالم کلام تو را نمی شنوم؟

چرا سهم من از آغوش تو فقط هنگام عشق بازیست؟ چرا فقط هنگام براوردن نیازهای خودت لایق فدا کردن جانت هستم و پس از آن لایق نوازش ها و کلام عاشقانه ات نیستم؟

من همان احساسی هستم که تو در من میپروری، وقتی تنم را می بویی گل یاسی هستم که فضایت را عطرآگین می کنم و بعد از ان... آه... بوته خارداری هستم که در خواب هم نمیتوانی آغوشت را برایش باز کنی

 

همسرم چرا؟

همیشه جوابگوی احساسات تند و کند تو بودم و هستم. گناهمن اینست توقفی برای عشق نمیشناسم در هر لحظه در خواب و بیداری ،خواه در آغوشت، خواه فرسنگها دور از تو، عاشق نوازشهایت و عاشق سخن هایی که نگفتی اما شنیدم هستم.

فدای تو، چرا تنها، هم بستر و هم آغوش شدن با تو عشق است؟ چرا احساسات من عشق نیست و جوابگویی برای عشق من نیست؟ به خدا سوگند تو مقصری. با من اینگونه نباش...

/ 1 نظر / 23 بازدید
حامد

می بینم، می دانم...