اگه زن نگرفته بودم درسته قورتت میدادم....

- تو تاکسی نشستم. آقای راننده با خانومش جلو نشستن و پسر کوچولوشونم تو بغل خانوم هست. آقای راننده از توی آینه منو نگاه میکنه و نیشخند میزنه. منم نگاهم به بیرون از پنجره است و گاهی چشمامو میچرخونم تا ببینم عکس العملش چیه. وقتی پولمو به سمتش دراز میکنم سعی میکنه حتی اگه شده یه کوچولو دستش به دستم بخوره. دلم میخاد داد بزنم به زن شلخته اش بگم ای خانوم حواست به شوهر چشم چرونت باشه. با خودم فکر میکنم کاش یه جوری میشد حالیش کرد که به اصطلاح مردش برای اینکه یه کوچولو نگام کنه یا دستمو بگیره داره خودکشی میکنه. دقت کنید اگه من در این حالت کمی شل میگرفتم اون موقع من دختر سبک و اون آقا شوهر مردم بودند.....

 

-_(روز اول) آقای همسایه (وکیل هستندایشون)اومد طبقه بالا شرکت ما

- سلام

- سلام بفرمائید.

- من همسایه طبقه پایینتونم. خانومم دفتر اسناد رسمی داره و من خودم وکیلم و کنارش دفتر دارم.

- خوشبختم

- میشه کلید پشت بام رو بدید عزیزم؟

- تعجب(یهو ما عزیز شدیم) ما نداریم.

-ممنون بازم سر میزنم بهتون. خدانگهدار

-خدانگهدار(هاج و واج)

فکر کردم مشتی تیکه کلامشه.

-(چند روز بعد) سوار اسانسور شدم. اقای همسایه توی آسانسوره. سلام میکنه. جواب میدم. خوبی عزیز؟ کجایی کم پیدایی؟ میگم شما نظر لطفتونه. میگه شما که اکثر اوقات تنهایی تو شرکت؟ میگم تقریبا.سوال من همچنان عزیز آقای وکیل هستم. 

-(فردای اون روز) مجددا اقای وکیل بهم سر میزنن- با یه بشقاب پر از شیرینی و میگویند فقط اومدن احوالپرسی در حالی که هنوز کلمه عزیز بین صحبتاشونه.

فردای اون روز اول صبح آقای وکیل با همسر عزیز جلو در آسانسور منتظرند من هم به اونا میپیوندم و سلام میکنم. اقای وکیل سرشونو پایین میندازن و سلام آهسته ای میدن. همسر محترمشون با من بسیار خوب مکالمشونو ادامه میدن. ولی اقای وکیل همچنان سر به زیر و متین هستند.

اخ چی شده یعنی دیگه عزیز نیستم.... عیب از منه یا از اقای وکیل.میخاستم بگم عزیز تو چطوری؟ آخه کم کم اقای وکیل هم عزیز ما میشدند.اما اون موقع بازم من دختر هرزه و اون اقای متین و محترم شوهر مردم هستند...  آقای وکیل چشم همسر محترم و  زیباتون روشن....اینم از تحصیل کرده های مملکت

-  در میزنن. میگم بفرمائید. میگن اشتراک روزنامه دارید بیایید پایین ببریدش. میگم چند لحظه صبر کنید. میگن زود باشید خانوم عجله دارم. میرم پایین و ازشون تحویل میگیرم. چشم ازم بر نمیداره و میگه روزنامه مال اقای ..... هست. خودتون تحویلشون میدید میگم بله. میگن همیشه خودتون تحویل میگیرد میگم بله. فردای اون روز دیگه کار من راحت میشه و لازم نیست برم پایین. اون اقا به راحتی سه طبقه رو میان بالا و دو دستی تقدیمم میکنن. با روی گشاده و لبخند مضحکشون. دلم میسوزه براش اخه سن تقریبا 50 سالی داره با موهای ژولیده جو گندمی و لبهای ترک برداشته از گرمای روز. میگم نمیخاد بیایید بالا بزارید تو آسانسور طبقه سه رو بزنید و با آیفون بهم خبر بدید برمیدارم.

با لهجه دهاتیشان می فرمایند: نه دیدن شما هم غنیمته. چی میشه هر روز صبح ادم با دیدن صورت زیبای خانومی مثل شما بیدار بشه. از روز اول نگاه شما به چشمم اشنا می اومد. کجایی جووونی؟

بیییییییییییییییییییییییییییب پدر جان شما هم اره...... میخای خودم صبحها با بوسه بیام بیدارت کنم مشتی؟

روزنامه رو از دستش میکشم و به اشتراک روزنامه زنگ میزنم تا سرویس ما رو عوض کنن.

فردای اون روز من دختر اون اقای مسن میشم. دخترم من که چیزی نگفتم. از شما تعریف کردم. میگم میتونید برید و درو میبندم. تا دیروز من خانوم زیبا بودم که با دیدنم روحش شاد میشد حالا دختر پدربزرگ روزنامه رسان هستم.

-آقای مهندس عمران هر روز خسته و کوفته به شرکت می ایند و یک راست به اتاق مجاور میروند. نسبت همسایگی را به می آورند و سلامی نیز می کنند. من هم پا می شوم و سلام میکنم. آبدارچی نداریم. خودم مهندس چای دم می کنند و به من نیز تعارف میکنند. می گویم خودم برمیدارم. اصرار می کنند برایم بیاورند. خب بیاورید چه کنیم...

روی صندلی روبه رویم می نشیند و شورع می کند از زندگی سخت و طاقت فرسای خود سخن می گویدو از همسر بی عاطفه اش که فقط پول می خواهد. او هم دیگر حوصله خانه را ندارد و ترجیح می دهد عصرها به جای رفتن به خانه و کنار زن و دختر کوچکشان ماندن بیاید دفتر و تا نصف شب چت کند. (اینها را خودش گفت و اصلا فضولی نکردم بخدا...)

چند روز بعد.... همچنان چای بدست روبه روی من... و سختی زندگی و اوضاع و احوالشان. اقای مهندس من چه کنم؟ میخواهید با خانومتان صحبت کنم؟ من چه کاره هستم؟

نهایتا می گوید من میخواهم دوست دختر بگیرم. منم امپر میچسبونم. و میگم به درک به من چه؟ پاشید برید تو اتاق خودتون.....عصبانی

- کنار خیابون ایستادم و منتظر تاکسی ام. اینجا هم اقایون دست بردار نیستند. از بوق زدن و چراغ زدن گذشته سرشونو میارن بیرون و متلگ میگن. نمیدونم چرا ملت اینقدر عقده ای هستند. حالا اومد به من هم یه متلک گفتید میشه بگید چی دستتونو میگیره. دلم میخواهد این خانومایی رو که کنار همسرشون تو اتول نشستن و همسرشون مدام داره برای این و اون چراغ میزنه بگیرمو خفشون کنم. تازه یه جوریی هم به ادم نگاه میکنن انگار که چی. چطور میشه زنی از رانندگی اینقدر نفهمه که ببینه شوهرش داره برای دختری که از خیابون رد میشه چشمک اتولی میزنه.

خلاصه جونم براتون بگه مصائب دوشیزه بودن همچنان ادامه داره.

لغت هرزه و خائن تنها برای زنها نیست. این لغت رو میتونم به درستی به بسیاری از مردهای اطرافم نسبت بدهم. آقایانی که در کنار همجنس های خودشان دم از مردی میزنن و هر کاری میکنند که ننگ نامردی بهشون ندند. آآآآآآآآی آقایان محترم خیانت و چشم چرانی نیز نامردی در حق همسرتان است.

خدا رحم کند. میدانم آخر به جرم قتل یکی از همین آقایون به زندان می افتم و از زندان برایتان آپ می کنم.

/ 2 نظر / 20 بازدید
Ahmad

[گل][خجالت][ناراحت][گل]

سرو ناز شیراز

شاید اکنون که تورا می خوانم در دلت جایی نمانده باشد برای جای دادن حرفهای من اما دل من هنوز چشم بر دروازه قلب تو دارد برای پنهان کردن رازهایی که فقط تو خواهی دانست....[ماچ]